close
تبلیغات در اینترنت

داستان های زیبا


موضوعات

معرفی وبلاگ و سایت های مفید


وبلاگ (2)
سایت (1)

مقاله


مذهبی (15)
پزشکی (16)
روانشناسی (5)
حجاب و عفاف (1)
نکات خانه داری (5)
همسرداری و زناشویی (1)
شیطان پرستی و فراماسونری (5)

مطالب کوتاه


طنز (4)
داستان (17)
مذهبی (42)
جملات زیبا (13)

احاديث


احاديث اهل بيت (12)
احاديث پيامبر(ص) (9)
احاديث امام علي(ع) (6)

پرسش و پاسخ


عقائد (32)
احکام (2)
حقوق زن (1)

اخبار


خبرها (49)

مناسبت ها


ولادت (7)
شهادت (9)
سایر مناسبت ها (23)

دانلود


مداحی (41)
موسیقی (42)
سخنرانی (11)
نماهنگ و كليپ مذهبي (13)
تواشیح و آوای مذهبی (9)
دانلود کتاب (4)

دنیای مجازی


هشدارها (4)

تصاویر


تصاویر طنز (6)
تصاویر طبیعت (4)
تصاویر مذهبی (47)
تصاویر کارتونی (2)
تصاویر حجاب و عفاف (15)
سایر تصاویـــــر (12)

پیامک


پیامک فلسفـی (6)
پیامک خنده دار (3)
پیامک مناسبت ها (6)
پیامک تبریک ازدواج (2)
پیامک های ارسالی شما (3)

فتوشاپ


تصاوير كاربردي مذهبي (4)
تصاوير لايه باز مذهبي (7)

ابزار وبلاگ


کد اشتراک گذاری (2)
تصاویر تصادفی رهبری (2)
لوگوي هاي حمايتي مذهبي (3)
ابزار ساخت آنلاین کد آهنگ (1)
کد آهنگ و مداحی برای وبلاگ (15)

دوره های خودسازی و ترک گناه


ترک غیبت (8)
نامحرم (6)
مطالب تازه
آمار سایت
easymoblo آمار مطالب
li کل مطالب : 489
li کل نظرات : 518
stats آمار کاربران
li افراد آنلاین : 4
li تعداد اعضا : 852

online کاربران آنلاین

servertime آمار بازدید
li بازدید امروز : 334
li باردید دیروز : 2,377
li گوگل امروز : 9
li گوگل دیروز : 702
li بازدید هفته : 4,358
li بازدید ماه : 18,612
li بازدید سال : 525,051
li بازدید کلی : 2,084,967
اطلاعات کاربری
user
li عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

li فراموشی رمز عبور؟

li عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
کلمات کلیدی
کانال ترک گناه و خودسازی در تلگرام
اینستاگرام خودسازی
آخرین ارسال های انجمن

جستجو

جستجو در عناوین مطالب سایت


مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

 مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟

 

باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟






درباره : داستان ,
بازدید : 457 | تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | نظرات ()

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.






درباره : داستان ,
بازدید : 514 | تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | نظرات ()

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...





درباره : داستان ,جملات زیبا ,
بازدید : 595 | تاریخ : شنبه 07 بهمن 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | نظرات ()

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...


جهت عضویت در سایت کلیک کنید




درباره : داستان ,
بازدید : 621 | تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | نظرات ()

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»


جهت عضویت در سایت کلیک کنید




درباره : داستان ,
بازدید : 565 | تاریخ : یکشنبه 09 مهر 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | لینک ثابت | نظرات ()

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.


جهت عضویت در سایت کلیک کنید




درباره : داستان ,
بازدید : 585 | تاریخ : شنبه 08 مهر 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | لینک ثابت | نظرات ()

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارك دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد. روز ها و هفته ها سپری شد .

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند. هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟

پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.

جهت عضویت در سایت کلیک کنید




درباره : داستان ,
بازدید : 563 | تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | لینک ثابت | نظرات ()

این حکایت داستان دو دوستی است که از بیابان می گذشتند. در طول سفر با هم بگو مگویی کردند و یکی از آنها به صورت دوستش سیلی نواخت. آن دوستی که سیلی خورده بود ناراحت شد. اما بدون اینکه چیزی بگوید روی ماسه نوشت: امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.
به راهشان ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند و تصمیم گرفتند که آنجا استراحت کنند. آن دوستی که سیلی خورده بود در باتلاق گیر کرد و نزدیک بود در آن فرو رود اما دوستش اورا نجات داد. بعد از اینکه از آن حالت نجات یافت بر روی سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم مرا نجات داد.
دوستی که به او سیلی زده بود و او را نجات داده بود از او پرسید: چرا بعد از اینکه تورا آزردم روی شن نوشتی و حالا روی سنگ؟
او جواب داد: وقتی کسی ما را می آزارد باید خاطره ی آن را روی شن بنویسیم تا نسیم بخشش و عفو آن را پاک کند اما وقتی کسی لطفی در حقمان می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هرگز هیچ بادی یاد آن را از بین نبرد.
بیاموزیم که ناراحتی ها را روی شن بنویسیم و نیکی ها را روی سنگ حک کنیم.


منبع: کتاب رازهای زندگی همیشه ساده اند

 

جهت عضویت در سایت کلیک کنید




درباره : داستان ,
بازدید : 699 | تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | لینک ثابت | نظرات ()

در خواب دیدم که با خدا مصاحبه کردم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
و من گفتم: اگر وقت داری.
خدا لبخند زد و گفت وقت من ابدی است.... چه سوال هایی در ذهنت هست؟
پرسیدم چه چیز انسان تو را بیشتر متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد: . . . . اینکه آنها از دوران بچگی خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و بعد تمام عمر آرزو می کنند که به دوران کودکی برگردند.
اینکه سلامتی خود را برای بدست آوردن پول از دست می دهند . . . .  و بعد برای برگرداندن سلامتی پول خرج می کنند.
اینکه اکنون خود را با نگرانی و فکر کردن به آینده فراموش می کنند و با این کار نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
اینکه طوری زندگی می کنند که انگار هرگز مرگ در انتظارشان نیست و می میرند گویی که اصلا در این دنیا نبوده اند.
خدا دستان مرا گرفت... و ما لحظاتی کوتاه سکوت کردیم.
و بعد من پرسیدم: چه درس هایی می خواهی به بندگانت بیاموزی؟
خدا در جواب گفت: می خواهم به آنها بیاموزم نمی توانند کسی را وادار کنند که از صمیم قلب دوستشان داشته باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که محبوب دیگران باشند.
می خواهم به بندگانم بیاموزم که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
می خواهم بندگانم با بخشش های مستمر، گذشت را بیاموزند.
می خواهم بندگانم بدانند که آزردن دل های کسانی که دوستشان می دارند تنها چند ثانیه طول می کشد اما دلجویی از آنها سال ها زمان می برد.
می خواهم به آنها بیاموزم ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی داشته باشد بلکه کسی است که کمترین نیاز را احساس کند.
می خواهم بندگانم بدانند که هستند افرادی که آنها را صمیمانه دوست دارند و فقط نمی دانند چگونه احساس خود را بیان کنند.
می خواهم به آنها بیاموزم که ممکن است دو نفر در یک مورد نظری متفاوت داشته باشند.
می خواهم به بندگانم بیاموزم که بخشیدن دیگران کافی نیست آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با تواضع به خدا گفتم: از وقتی که به من دادی سپاسگزارم.
آیا چیز دیگری هست که دوست داشته باشی بندگانت بدانند؟
خدا خندید و گفت : . . . . «فقط بدانند که من همیشه هستم».

 

منبع: رازهای زندگی همیشه ساده اند

 


جهت عضویت در سایت کلیک کنید





درباره : داستان ,
بازدید : 449 | تاریخ : یکشنبه 08 مرداد 1391 زمان : | نویسنده : پرواز | لینک ثابت | نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی

آپارات
    آپارات پرواز
    ابزار ساخت آنلاین کد آهنگ
نویسندگان
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
Alexa
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پیوندهای روزانه
کدهای اختصاصی

پرواز

پرواز را محبوب کنید
صفحات
    پشتیبانی