close
تبلیغات در اینترنت
داستان 
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
مطالب تصادفی
کلمات کلیدی
پیوندهای روزانه
آمار
  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 678
  • بازدید دیروز : 1154
  • هفته گذشته : 9101
  • ماه گذشته : 31814
  • سال گذشته : 31814
  • کل بازدید : 1591730
  • کل مطالب : 459
  • نظرات : 508
  • تعداد اعضا : 731
  • امروز : شنبه 02 بهمن 1395
  • آخرین ارسال های انجمن
    عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
    معرفی گوشی سامسونگ S7 0 8 javadmhdz
    مساجد زیبای جهان اسلام 4 318 aminmoin
    بله یا نه!(سرگــــرمی)!!! 9784 88852 aminmoin
    شهدا را یاد کنیم با یک صلوات 425 5687 iranteam
    بچه های پرواز با هم دعای سلامتیو میخونیم... 297 8856 beti
    تسلیت رحلت جانسوز پيامبر گرامي اسلام و شهادت حضرت امام حسن مجتبي (ع) 7 199 beti
    شهادت امام حسن مجتبی 12 294 beti
    گفتگــــــــــوی خودمـــــــونی اعضـــــا در سال 1395 2 57 beti
    چطوری عاشق خدا شیم؟ 5 65 tati
    گپ و گفتگوهای خودمونی اعضا در سال 1393 1319 7430 tati
    صفحه اول انجمن | ثبت نام در انجمن | ورود به پنل کاربری
    جنگ صفین

    نماز اول وقت

    هنگامی که امام علی علیه السلام در جنگ صفین سرگرم نبرد بود، مراقب وضعیت خورشید بود تا ببیند چه وقت به وسط آسمان می رسد تا نماز ظهر را بخواند.

    ابن عباس عرض کرد: یا امیرالمومنین! این چه کاری است که می کنید؟ آیا حالا وقت نماز است با وجود اینکه سرگرم پیکار هستیم؟

    علی علیه اسلام فرمود: جنگ ما با ایشان تنها به خاطر نماز است.

     

    سفینه البحار/ ج2/ ص43

     

    عضویت

    ثبت نام و عضویت


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 493
    برچسب ها :نماز اول وقت ,امام علی ,جنگ صفین ,نماز ,ظهر ,خورشید ,
    زود قضاوت نکنید!

    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
    نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

     مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

    دارد؟  زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

    دارید ...

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

    به خیریه شما کمک کنم؟

     

    باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟




    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 351
    برچسب ها :داستان های آموزنده ,داستان های زیبا ,داستان های کوتاه و زیبا ,زود قضاوت کردن ,پرواز ,داستان های پرواز ,
    من اینجا مسافرم

    جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

    جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

    زاهد گفت: مال تو کجاست؟

    جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

    زاهد گفت: من هم.




    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 375
    برچسب ها :من اینجا مسافرم ,داستان های کوتاه ,داستان های زیبا ,
    میخواهم بیشتر دوستم داشته باشد . . .

    http://up.pfnj.ir/images/aokvr5eg4xgk12ywjcq.jpg


    گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟

    گفتم: چه می‌دونم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!
    گفت: نچ!
    گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!
    گفت: نچ!
    گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
    گفت: اره تقریبا نزدیک شدی!
    گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!
    گفت: برو بابا… دور شدی باز!
    گفتم: خب خودت بگو اصلاً
    گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “حضرت زهرا س” ست،
    خواستم کمی شبیه “ خانومم ” باشم تا بیشتر دوستم داشته باشد...!



    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 441
    برچسب ها :حجاب ,حجاب و عفاف ,داستان های زیبا درمورد حجاب ,جملات زیبا ,دختر چادری ,دختران چادری ,داستان زیبا درمورد چادری شدن ,چی شد چادری شدی؟ ,
    خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست، بیا!

    گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

    خدا گفت: چیزی بگو !

    گنجشک گفت: خسته ام.

    خدا گفت: از چه ؟

    گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

    خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

    گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

    خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


    گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

    خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

    چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

    گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

    خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

    گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

    گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...



    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 473
    برچسب ها :داستان های زیبا ,امید ,داستان های زیبا از امیدواری ,جملات زیبا ,امید و امیدواری ,ناامیدی ,
    صف

    باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

    مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

    با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

    مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

    پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

    باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...


    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 509
    برچسب ها :داستان های زیبا ,داستان های عبرت انگیز ,داستان های کوتاه ,داستان های کوتاه و زیبا ,داستان کوتاه صف ,صف ,داستان صف ,داستان زیبای صف ,
    فرصتی برای جبران

    لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

    قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

    لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

    -حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

    پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»


    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 471
    برچسب ها :داستان های زیباو آموزنده ,داستان های زیبا ,داستان های کوتاه ,داستان های کوتاه و زیبا ,داستان ,فرصتی برای جبران ,داستان فرصتی برای جبران ,
    قرض

    همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

    - رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

    دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

    «رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.


    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 499
    برچسب ها :داستان ,داستان های کوتاه ,داستان های زیبا ,داستان های بسیار زیبا ,قرض ,داستان زیبای قرض ,
    دو داستان جالب و خواندنی

    داستان اول : هوشمندانه سوال کنید

    در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

    «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

    ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

    جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

    «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم

    »کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

    جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

    »ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

    ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟

    کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !

     


     

     

    داستان دوم : مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)

    ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

    پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

    مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

    فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

    پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

    صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

    با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

     

    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 421
    برچسب ها :سه داستان جالب و خواندنی ,داستان های جالب ,داستان های خواندنی ,داستان های کوتاه و بسیار زیبا ,
    داستان آموزنده قاتل و میوه فروش

     
    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
    او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
    دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
    بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
    فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
    آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
     میوه فروش
    مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
    عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
    زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود "قاتل فراری" و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
    میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
    پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
    سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروش
    ی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
    او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
    دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
    او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
    سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
    هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
    بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!

    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 499
    برچسب ها :داستان آموزنده قاتل و میوه فروش ,میوه فروش ,قاتل ,داستاهای بسیار زیبا ,داستان های کوتاه و آموزنده ,
    داستان کوتاه آن سوی پنجره

     

    در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .

    هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

    مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارك دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد. روز ها و هفته ها سپری شد .

    یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

    مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند. هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.

    مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟

    پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.

    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 425
    برچسب ها :داستان ,داستان های زیبا ,داستان های کوتاه و قشنگ ,داستان کوتاه آن سوی پنجره ,
    روز مادر

    مردی ماشینش را جلوی یک گل فروشی نگه داشت تا سبد گلی برای مادرش که حدود سیصد کیلومتر دورتر از او زندگی می کرد سفارش دهد و برایش بفرستد.

    هنگام پیاده شدن از ماشین متوجه دختر جوانی شد که لبه ی جدول خیابان نشسته بود و گریه می کرد. آن مرد از دختر جوان پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دختر پاسخ داد می خواهم یک شاخه گل رز قرمز برای مادرم بخرم اما فقط پانزده سنت پول دارم در حالی که قیمت هر شاخه گل رز دو دلار است.

    مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا . . . من برایت می خرم. او برای آن دختر یک شاخه رز خرید و گل هایی را که می بایست برای مادرش فرستاده می شد نیز سفارش داد.

    هنگام خروج از گل فروشی به دختر جوان پیشنهاد کرد که او را تا خانه اش برساند. دختر هم قبول کرد و خواست که آن مرد او را تا خانه ی مادرش برساند. دختر به او گفت که به سمت قبرستان برود و آنجا در مزار شاخه گل را روی قبری که تازه میتی در آن دفن شده بود گذاشت.

    مرد از آنجا به گل فروشی برگشت و سفارش سبد گل را پس گرفت. دسته گلی خرید و سیصد کیلومتر تا خانه ی مادرش رانندگی کرد.


     

    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 475
    برچسب ها :داستان های کوتاه و زیبا ,روز مادر ,داستان های زیبا درمورد روز مادر ,
    شن و سنگ

    این حکایت داستان دو دوستی است که از بیابان می گذشتند. در طول سفر با هم بگو مگویی کردند و یکی از آنها به صورت دوستش سیلی نواخت. آن دوستی که سیلی خورده بود ناراحت شد. اما بدون اینکه چیزی بگوید روی ماسه نوشت: امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.
    به راهشان ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند و تصمیم گرفتند که آنجا استراحت کنند. آن دوستی که سیلی خورده بود در باتلاق گیر کرد و نزدیک بود در آن فرو رود اما دوستش اورا نجات داد. بعد از اینکه از آن حالت نجات یافت بر روی سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم مرا نجات داد.
    دوستی که به او سیلی زده بود و او را نجات داده بود از او پرسید: چرا بعد از اینکه تورا آزردم روی شن نوشتی و حالا روی سنگ؟
    او جواب داد: وقتی کسی ما را می آزارد باید خاطره ی آن را روی شن بنویسیم تا نسیم بخشش و عفو آن را پاک کند اما وقتی کسی لطفی در حقمان می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هرگز هیچ بادی یاد آن را از بین نبرد.
    بیاموزیم که ناراحتی ها را روی شن بنویسیم و نیکی ها را روی سنگ حک کنیم.


    منبع: کتاب رازهای زندگی همیشه ساده اند

     

    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 541
    برچسب ها :شن و سنگ ,داستان زیبای شن و ماسه ,داستان های زیبا ,داستان های عبرت انگیز و زیبا ,
    رزی درون شما نهفته است

    روزی مردی گل رزی کاشت و به طور منظم آن را آبیاری می کرد. قبل از اینکه آن رز شکوفا شود. خوب آن را برانداز کرد. غنچه ای دید که به زودی می شکفت اما متوجه خارهایی شد که روی ساقه ی گل بود و با خود گفت: چگونه از این گیاه پر خار گلی به این زیبایی می روید؟ و با این فکر غمگین شد و در آب دادن به گل کوتاهی کرد و در نتیجه گل رز قبل از باز شدن پژمرد.
    برخی از ما اینگونه هستیم. درون هر روحی رزی نهفته است. بذر خصوصیت های خدا گونه به هنگام تولد در ما پوشیده می شود و در میان خارهای قصور و اشتباهاتمان رشد می یابد. بسیاری از ما به خودمان نگاه می کنیم و تنها خارها یعنی همان کمبودها و نقص ها را می بینیم.
    این طور فکر می کنیم که شاید عمل مثبتی از ما سر نزند و مایوس می شویم و فراموش می کنیم که نهال خوبی های درون خود را آبیاری کنیم. عاقبت همه ی آن چیزهای خوب مانند گل رز پژمرده می شود و از بین می رود. ما هرگز به توانایی های بالقوه خود پی نمی بریم.
    برخی مردم رز نهفته در وجود خویش را نمی بینند، دیگری باید آنها را متوجه آن کند. یکی از بهترین هدایایی که فرد می تواند داشته باشد این است که بتواند از اشتباهات و قصور دیگران بگذرد و رز وجودشان را پیدا کند.
    این یکی از ویژگی های عشق است . . . . اینکه به دیگران بنگری، به اشتباهش پی ببری و او را در زندگی ات بپذیری، یعنی اینکه همیشه عظمت روح او را درک کنی. به دیگران کمک کن تا بفهمند که می توانند بر کمبودها چیره شوند. اگر رز وجودشان را به آنها نشان دهیم می توانند بر خارهای کمبودها پیروز شوند، تنها در این صورت است که بارها شکوفا خواهند شد.

     


    جهت عضویت در سایت کلیک کنید



    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 491
    برچسب ها :رزی درون شما نهفته است ,داستان های پندآمیز ,داستان های بسیار زیبا ,
    حکایت مداد

    مدادساز قبل از گذاشتن مداد در جعبه ی مدادها، آن را کنار کشید و به او گفت:
    قبل از اینکه وارد این جهان شوی پنج نکته هست که باید بدانی: همیشه آن نکات را به یاد داشته باش و هرگز آنها را فراموش نکن در این صورت است که می توانی بهترین مداد باشی.
    اول: تو می توانی کارهای بزرگ انجام دهی اما فقط زمانی که در دست فردی قرار بگیری.
    دوم: درد و رنج تراشیده شدن را احساس خواهی کرد اما این درد و رنج برای تبدیل شدن تو به یک مداد خوب لازم است.
    سوم: تو می توانی همه اشتباهاتی را که مرتکب می شوی جبران کنی.
    چهارم: مهمترین بخش تو همیشه درون توست.
    و پنجم: بر هر سطحی که می نویسی باید اثر خود را به جا گذاری، شرایط مهم نیست باید به نوشتن ادامه دهی.
    مداد نکات را متوجه شد و قول داد که بخاطر بسپارد و با این نیات در دل، درون جعبه جای گرفت.
    حالا بیا جای خود را با مداد عوض ک. همیشه این نکات را به یاد داشته باش و هرگز فراموش نکن در این صورت است که می توانی بهترین انسان باشی.
    اول: تو می توانی کارهای بزرگ انجام دهی اما تنها درصورتی که خود را به دست پروردگار بسپاری بگذار آدم ها برای بهره مندی از نعمت هایی که در اختیار داری راحت با تو در تماس باشند.
    دوم: با قرار گرفتن در مسیر مشکلات زندگی درد و رنجی را که گاه زیاد می شود تحربه خواهی کرد اما همه این درد و رنج ها برای اینکه به انسانی خوب مبدل شوی لازم است.
    سوم: می توانی همه اشتباهاتی که از تو سر می زند جبران کنی.
    چهارم: همیشه آنچه در درونت هست مهم ترین بخش توست.
    و پنجم: در هر موقعیتی که هستی باید اثر خود را بر جای گذاری مهم نیست که در چه موقعیتی هستی، باید وظایف را انجام دهی.
    بگذار حکایت مداد مایه ی دلگرمی تو باشد تا بدانی که انسان خاصی هستی و تنها تو می توانی آن هدفی را که برای آن به دنیا آمده ای به انجام برسانی.
    هرگز به خود اجازه نده ناامید شوی و فکر نکن زندگی ات مهم نیست و نمی توانی در آن تغییری ایجاد کنی.

     

    منبع: رازهای زندگی همیشه ساده اند



    جهت عضویت در سایت کلیک کنید


    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 499
    برچسب ها :حکایت مداد ,جملات زیبا ,حکایت های کوتاه ,داستان های کوتاه و زیبا ,راز موفقیت ,رازهای زندگی همیشه ساده اند ,
    مصاحبه با خدا

    در خواب دیدم که با خدا مصاحبه کردم.
    خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
    و من گفتم: اگر وقت داری.
    خدا لبخند زد و گفت وقت من ابدی است.... چه سوال هایی در ذهنت هست؟
    پرسیدم چه چیز انسان تو را بیشتر متعجب می کند؟
    خدا پاسخ داد: . . . . اینکه آنها از دوران بچگی خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و بعد تمام عمر آرزو می کنند که به دوران کودکی برگردند.
    اینکه سلامتی خود را برای بدست آوردن پول از دست می دهند . . . .  و بعد برای برگرداندن سلامتی پول خرج می کنند.
    اینکه اکنون خود را با نگرانی و فکر کردن به آینده فراموش می کنند و با این کار نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
    اینکه طوری زندگی می کنند که انگار هرگز مرگ در انتظارشان نیست و می میرند گویی که اصلا در این دنیا نبوده اند.
    خدا دستان مرا گرفت... و ما لحظاتی کوتاه سکوت کردیم.
    و بعد من پرسیدم: چه درس هایی می خواهی به بندگانت بیاموزی؟
    خدا در جواب گفت: می خواهم به آنها بیاموزم نمی توانند کسی را وادار کنند که از صمیم قلب دوستشان داشته باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که محبوب دیگران باشند.
    می خواهم به بندگانم بیاموزم که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
    می خواهم بندگانم با بخشش های مستمر، گذشت را بیاموزند.
    می خواهم بندگانم بدانند که آزردن دل های کسانی که دوستشان می دارند تنها چند ثانیه طول می کشد اما دلجویی از آنها سال ها زمان می برد.
    می خواهم به آنها بیاموزم ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی داشته باشد بلکه کسی است که کمترین نیاز را احساس کند.
    می خواهم بندگانم بدانند که هستند افرادی که آنها را صمیمانه دوست دارند و فقط نمی دانند چگونه احساس خود را بیان کنند.
    می خواهم به آنها بیاموزم که ممکن است دو نفر در یک مورد نظری متفاوت داشته باشند.
    می خواهم به بندگانم بیاموزم که بخشیدن دیگران کافی نیست آنها باید خود را نیز ببخشند.
    من با تواضع به خدا گفتم: از وقتی که به من دادی سپاسگزارم.
    آیا چیز دیگری هست که دوست داشته باشی بندگانت بدانند؟
    خدا خندید و گفت : . . . . «فقط بدانند که من همیشه هستم».

     

    منبع: رازهای زندگی همیشه ساده اند

     


    جهت عضویت در سایت کلیک کنید



    نویسنده : پرواز  تاریخ :   بازدید : 369
    برچسب ها :مصاحبه ,مصاحبه با خدا ,خدا ,داستان های زیبا ,داستان های زیبا درمورد خدا ,گفتگوی انسان با خدا ,
    صفحات پیشین
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ثبت نام سریع

      قوانین سایت

      کد امنیتی :
    آخرین مطالب
    مطالب پر بازدید
    تبلیغات متنی
    
    عضویت :
    محل قرارگیری کد عضویت
    دوستان :
    خروجی RSS :
    Copyright © 2010 - 2011 Tem98.Ir
    Design By : Tem98