تبلیغات در اینترنتclose
خاطره من از روزهای تبلیغیم - پاسخ 1
English
Arabic
Turkey
زمان جاری : یکشنبه 17 فروردین 1399 - 6:11 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد


آیا میدانید؟ ایا میدانید :


جذب مدیر فعال.کلیک کنید

کانال ترک گناه و خودسازی در تلگرام
اینستاگرام خودسازی



dokhtarchadori آفلاین





ارسال‌ها : 3119
عضویت: 24 /4 /1391
سن: 23
تشکرها : 3837
تشکر شده : 8340

پاسخ : 1 RE خاطره من از روزهای تبلیغیم
 یه روزی هم که با بچه های پنجم کلاس داشتم یه اتفاقی افتاد که از خنده مردم ولی خب بهتر بود نمیخندیدم.

ردیفی که کنار دیوار هستن، یه جایی طاقچه مانند دارن که بچه ها کیف هاشون رو بالاش میذارن.
مام همین طور در حال حرف زدن بودیم که برگشتم به سمت ردیفی که سمت دیوار بودن و یهووووو یه کیف افتاد و یه راست خورد به سر یکی از بچه ها.
کیف از بس سنگین بود که بنده خدا سر و گردنش به سمت پایین خم شده بود.
آی من خندیدم.... آی خندیدم...
اصلا مگه میتونستم جلوی خودمو بگیرم؟! هرگگگگگگگگز


واااای! یادش بخیر!


البته بچه ها به منم یه بار خندیدن. جریان از این قرار بود که به سمت بچه ها بودم و تکیه دادم به میز معلم که یهو میز معلم پشتم رو خالی کرد و نزدیک بود پخخخخش زمین بشم.


اصلا کلاس با بچه ها خیلی حال میده. من که خیلی دوستش دارم.




امضای کاربر: dokhtarchadori
دوشنبه 06 آذر 1396 - 19:26
نقل قول این ارسال در پاسخ تشکر گزارش این ارسال به یک مدیر





X بستن تبلیغات
پرش به انجمن :

[AD]

لینک های ویژه